javad761 - فیس کرمان شبکه اجتماعی استان کرمان
اینترنت مکان مناسبی جهت یافتن دوست و یا شریک آینده زندگی نیست، این‌ معامله‌ ای‌ زیانبار است‌ كه‌ در بسیاری‌ مواقع‌ ضرر آن‌ قابل‌ جبران‌ نیست، خانواده شما بهترین دوست شماست
javad761
مدیر فیس کرمان
مشخصات
フム√ムd761
شماره عضویت: 1
مرد
1363/11/02 تولد واقعی
1391/05/03 تولد کلوبی
حالت امروز: ميزون هستم
0.14 ميانگين پست
318 پست
213 نظر
218 لایک گرفته شده
1 لایک داده شده
9 بازنشرها
273 دنبال کرده است
246 دنبال شده است
21 طرفداران
6 مديريت گروه
7 عضويت در گروه
0 دعوتنامه‌هاي تاييد شده
333 دفعه اعلام حضور روزانه
4687 دقیقه مدت زمان حضور کاربر
188805 مرتبه بازدید کاربران
8961.25 امتیاز کل
وضعیت: فوق حرفه ای
درجه کاربری
سایت: facekerman.ir
Javad761@yahoo.com
1397/08/21 اخرین ورود کاربر
1395/05/03 اخرین ارسال پست
1397/08/21 اخرین کلیک کاربر
آي پي وارده: 178.131.224.81
اطلاعات شخصی
علاقه مندی ها
کد QR شخصی
آگهی フム√ムd761

موزیک پروفایل

مدال ها
دنبال کننده ها
اخرین بازدیدکننده ها
این امکان فقط برای کاربران وی آی پی مقدور می باشد
جهت تبدیل به کاربر وی آی پی کلیک نمایید
کاربران هم عقیده
گروه های من


2/آبان/1393 - 11:41

دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانه ای در سیاهی شب ، چشم مستم خیره شد بر خانه ای چون نگه کردم درون خانه از اون پنجره صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه ای کودکی از سوز سرما میزند دندان به هم مردکی کور و فلج افتاده ای در یک گوشه ای دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلید قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای دست در جیب کرد و زآن همه پول درشت داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه ای بر خودم لعنت فرستادم که هرشب تا سحر میروم مست و شتابان سوی هر میخانه ای من در این میخانه، آن دختر زفقر میفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای


2/آبان/1393 - 11:38

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی


2/آبان/1393 - 11:37

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا کردم رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....


2/آبان/1393 - 11:36

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد زار و علیل و کور بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف در بیکران دور افتاده بود ،‌سکت و خاموش ، روی کور گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟ کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار خود را در این شب تنها و تار کشت ؟ پیر خمیده پشت ؟ جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟ یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست بر سنگ سخت گور از بیکران دور با جوهر سرشک دستی نوشته بود آرامگاه عشق


2/آبان/1393 - 11:34

آمد به طعنه کرد سلامی و گفت : مُرد گفتم: که؟! گفت آنکه دلت را به من سپرد وانگه گشود سینه ودیدم که اشک عجز تابوتِ عشق من به کفِ نور می سپرد


2/آبان/1393 - 11:33

دوستش نداشتم چون دوستم میداشت ، دوستش میداشتم اگر دوستم نداشت ! » خواندی ؟ خیلی خوب ! دیگر زیاد درباره اش فکر مکن ، فراموش کن ... همانطور که مرا با همه یآرزوهای سر کش و بلند پروازم. که تنها بخاطر تودر بیابان بی آب و علف زندگی . بی سرو سامان خودم پرورانده بودم فراموش کردی. اینراهم : همانطور ساده فراموش کن... شاید برای تو تصور اینکه من این نامه را از کجا برای او مینویسم محال باشد...ولی من دردوجمله یکوتاه چگونگی جای خودم چگونگی آخرین پناهگاه قبل از خوابگاه جاودانی خودم را برای تو شرح میدهم... اتاقی درودیوار شکسته ساکت و بهت زده و گل آلود در یک گوشه یپرت از بیابانی بیکران و غم آلود کنار قبرستان! من برای اینکه تورا بهتر بشناسم سه سال است مرده شوئی میکنم... من در عرض این سه سال در تنهائی حزن انگیز و تحمل ناپذیر روزها و دربیخوابی سکر آور شب زنده داریهای جانفرسا تورا بارها همانطور که هستی دیدم. چه بسا اجساد که من در سردی مرگبارشان سوز بوسه های شرنگ آلود تورا و نفس مات ورنگ پریده یلبهای لاله گون تورا... احساس کردم و دیدم... و در شکستگی چقدر قلب شکسته که جای پای تو جای پای هوسهای پایان ناپذیرتو بصورت قبر آغشته با خون مشتی آرزوی انسانی بچشم اشکبارم خورد!... تنها آرزوی من در سرتاسر زندگیم این بود که تورا نه آنچنانکه من دلم میخواست آنچنانکه بودی بشناسم! شناختم! من دیگر هیچ کاری در این دنیا ندارم! بر فرض اینکه اگر من هم باز کاری بازندگی داشته باشم. قلب من طاقت و قدرت تحمل بلایای بیشتری را ندارد... من در آخرین لحظات زندگی افسانه آمیزم تورا میبخشم! تنها خواهشی که از تو دارم این است. که در این واپسین دم حیات سری به من بزنی... میدانی ... پس از مرگ من ..هیچکس در اینجا نیست که تن مرا شستشو کند...از تو می خواهم با چند قطره اشک... تنها چند قطره !...لاشه ی مرا شستشو دهی... بریز ساقی ! تورا بخدا بریز...پرکن این جام آخرین را ! وپس از من ساقی اگر نامه بدستش رسید... اگر آمد... جامی هم به او بده... به او بده و بگو: که بیاد من آن را بلا درنگ بسر بکشد... بیاد مرده شوئی که سه سال تمام لکه های ننگ اورا از روی اجساد مشتی انسان دل شکسته پاک میکرد... بریز ساقی ...بریز بگذار مست کنم !... وغیر از این آخرببین آنجا زیر آن درخت سر شکسته که بناست مرا بخاک سپارید سرد است و شراب!... بالاخره هرچه نباشد چند ساعتی بدن را گرم مگه میدارد... بریز ساقی!... پر کن از شراب سرخ این ... ((جــام آخــر))را...!؟


2/آبان/1393 - 11:33

بریز ! ... با توام ساقی ... بریز ، پر کُن از شراب سُرخ این جام خالی را ! فراموش کن که از اوّل شب چند بار پُر کردی و چند بار خالی شد ، بریز ! بریز که این « سُکوت تیره بختی » آنقدر بیرحمانه در شبستان زندگی وحشت انگیزم رخنه کرده است که هر چه خون در عروق درهم و برهم وجود منقلب من بود ، سرکشید و خورد ! ... بریز ، باده بریز ساقی ! بگذار ! این شراب سُرخ در این شب سرسام گرفته ، خون عروق یخ بسته ی من باشد بالاتر از این من میخواهم امشب تا سر حد جنون مست باشم ، برای اینکه میخواهم چند کلام از دور ، با « عشق گمشده ام » راز و نیاز کنم . راز و نیاز ؟ نه ! میخواهم هر چه ناله ی سرگردان در پهنای نامتناهی روح آشفته ام موج میزند ، به سر و روی « سوختگان » نرگس صفت بکوبم و آنها با قافله از پا افتاده ی زندگیهای فراموش شده که بسوی وادی تیره بختان خانه بدوش رهسپار است ، برای او بفرستم ! .. بخاطر نوشتن همین نامه است که باید بدون تردید مست باشم ... مست همانگونه که نگاه او بود ... نگاه او هنگامیکه پلک های خُمارش در امواج لرزان شراب تلخ سرشکها غلط میزدند ... نگاهی که عسل بودن چشمانش گدایان عشق را همچون دیوانگان آشفته میسازد ... بریز ساقی ! پر کن این جام خالی را ... بگذار بنویسم ** ... و این که اکنون بدست تو میرسد ، نامه نیست ... یکپارچه ناله است ! ولی ... ولی چکار کنم ؟ تو با ناله های من آشنائی کامل داری : از آنها آن طور که سزاوار آشنائیست پذیرایی کن ... اگر میبینی نامه را برخلاف گذشته ها سربسته میفرستم ، به آن منظور نیست که کس دیگری جز تو آنرا نخواند ... نه ! باور کن این نیست ... تنها میترسم که ناله من از لابلای سطور پراکنده ی نامه ی تو فرار کند ! گوش کن ! من اگر در گذشته ها دوست خوبی برای جنبه های مثبت تو نبودم لااقل دشمن سر سختی برای نقاط ضعف تو بودم من تو را بیشتر از خودت میشناسم ، برای اینکه تو هیچ وقت ، حتّی برای یک لحظه ی ناتمام مال خودت نبودی ... ولی من .. . هر چه بودم مال تو بودم ، برای تو و برای چشم های بیمار فتنه انگیزت من در چشم های تو ، کتاب زندگی را میخواندم ، هر بار که مژه های تو بهم میخورند یک صفحه از این کتاب را برای من ورق میزدند . اگر بخاطرت باشد گاهی اوقات که اشکهای پنهانی بخاطر فرار از تنگنای سینه ی مصیبت بارت ، به جان پلک های تو میافتاد ، سرعت برخورد مژه هایت با یکدیگر بیشتر میشد و من در این لحظات پاره ای از صفحات کتاب زندگی را ناخوانده رد میکردم ، فکر میکردم شاید چون تو ، خودت نه ، معذرت میخواهم ؛ چون چشمهای تو مرا واقعاً دوست میداشتند ! نمیخواستند که من صفحات سیاه کتاب زندگی را خوانده باشم . ولی ای کاش دوست نمیداشتند ! میگذاشتند میخواندم برای اینکه همه ی آن صفحات سیاه را که ناخوانده رد کردم : امشب « قلب تنها و افسرده ی من » در خاموشی خلوت سرای سینه ی درهم کوفته ام برای من میخواند . من تنها یک سطر ناقص از ناله های حسرت بار قلبم را که عصاره ی مطالب آن صفحات سیاه است ، برای تو مینویسم . بخوان ! ببین چه میفهمی


2/آبان/1393 - 11:30

هشت سال پیش از این بود که از اعماق تیرگی از تیرگی اعماق و نظامی که می‌رفت تا بخوابد خاموش، و بمیرد آرام ناله‌ها برخاست از اعماق تیرگی آنجا که خون انسان‌ها، پشتوانهٔ طلاست وز جمجمهٔ سر آنها مناره‌ها برپاست ناله‌ها برخاست مطلب ساده بود سرمایه،‌ خون می‌خواست مپرسید چرا، گوش کنید مردم علتش این بود... علتش این است و این نه تنها مربوط به هند و چین است بلکه از خانه‌های بی نام، تا سفره‌های بی شام از شکستگی سر چوبهٔ دار خون آلود، تا کنج زندان از دیروز مرده، ‌تا امروز خونین تا فردای خندان از آسیای رمیده، تا آفریقای اسیر حلقه به حلقه، شعله به شعله، قطعه به قطعه زنجیر به زنجیر بر پا می‌شود توفان زندگی توفان زندگی، کینه ور و خشمگین بر پا می‌شود پاره می‌کند، زنجیر بندگی تا انسان ستمکش، بشکند بشکافد از هم، سینهٔ تابوت خراب کند یکسره، دنیای کهن را، بر سر قبرستان قبرستان فقر، قبرستان پول و بندگی استعمار، بیش از این دیگر نکند قبول! نکند قبول می‌لرزد آسمان... می‌ترسد آسمان و زمان... زمان و قلب زمان و تپش قلب خون آلودهٔ زمان، تند تر می‌شود، تند تر دم به دم و روز آزادی انسان ستمکش نزدیکتر می‌شود قدم به قدم


2/آبان/1393 - 11:29

و چشمانت رازِ آتش است. و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد. و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریزِ از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.


2/آبان/1393 - 11:27

باز... باران ..... باز باران بی ترانه .... باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم ... من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست .... نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست ... نمی فهمم .... کجای اشک یک بابا که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد .... نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست ... نمی فهمم .... یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان ... مادرم افتاد... مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود... نمی دانم... کجــــای این لجـــــن زیباست.... بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست... و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست... و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ، عدل کم دارد


2/آبان/1393 - 11:24

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز . چگونه مردن را خود خواهم آموخت .


2/آبان/1393 - 11:24

دل دليلی دارد که عقل از آن آگاه نيست . (کوير)


2/آبان/1393 - 11:23

چه بسيار دلهايی که می پرستند و نيکی می ورزند . و پرستش و تقوی و نيکی نيز در آنها زشت و آلوده و پليد است . و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند . و خطا و هوس و گناه نيز در آنها زيبا و پاک و زلال است . (کوير)


2/آبان/1393 - 11:21

و شاید که خطا کرده باشیم اما خیانت نکردیم و شاید که سست رفته باشیم اما لحظه ای درنگ نکردیم قدمی به بیراهه نگذاشتیم گامی برنگشتیم


2/آبان/1393 - 11:21

خدايا به کسانی که دوست ميداری بياموز که عشق از زندگی برتر است و به آنان که دوست تر ميداری بياموز که دوست داشتن از عشق برتر است

صفحات: < 8 9 10 11 12 >