javad761 - فیس کرمان شبکه اجتماعی استان کرمان
اینترنت مکان مناسبی جهت یافتن دوست و یا شریک آینده زندگی نیست، این‌ معامله‌ ای‌ زیانبار است‌ كه‌ در بسیاری‌ مواقع‌ ضرر آن‌ قابل‌ جبران‌ نیست، خانواده شما بهترین دوست شماست
javad761
مدیر فیس کرمان
مشخصات
フム√ムd761
شماره عضویت: 1
مرد
1363/11/02 تولد واقعی
1391/05/03 تولد کلوبی
حالت امروز: ميزون هستم
0.14 ميانگين پست
318 پست
213 نظر
218 لایک گرفته شده
1 لایک داده شده
9 بازنشرها
273 دنبال کرده است
246 دنبال شده است
21 طرفداران
6 مديريت گروه
7 عضويت در گروه
0 دعوتنامه‌هاي تاييد شده
333 دفعه اعلام حضور روزانه
4687 دقیقه مدت زمان حضور کاربر
188806 مرتبه بازدید کاربران
8961.25 امتیاز کل
وضعیت: فوق حرفه ای
درجه کاربری
سایت: facekerman.ir
Javad761@yahoo.com
1397/08/21 اخرین ورود کاربر
1395/05/03 اخرین ارسال پست
1397/08/21 اخرین کلیک کاربر
آي پي وارده: 178.131.224.81
اطلاعات شخصی
علاقه مندی ها
کد QR شخصی
آگهی フム√ムd761

موزیک پروفایل

مدال ها
دنبال کننده ها
اخرین بازدیدکننده ها
این امکان فقط برای کاربران وی آی پی مقدور می باشد
جهت تبدیل به کاربر وی آی پی کلیک نمایید
کاربران هم عقیده
گروه های من


31/شهریور/1394 - 00:04


31/شهریور/1394 - 00:01

ﺧﺪﺍﯾــــــــــــــــــــــــﺎ ...
ﮔـــــــــــﺮﯾــــــــــﺴﺘــــﻢ
ﺑـــــــــــــــﺮﺍﯼ ﺍﻭ ...
ﺍﺯ ﺗـــــــــــــﻪ ﺩﻝ !
ﺍﻣــﺎ ...!
ﺗــــﻮ هم ﺑــــــــــــــــﺎﻭﺭﻡ نکردی...
ﺧــــــــــﺪﺍﯾــــــــﺎ ...
کاش به او میگفتی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤـــــــــــــﺶ ...
ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﺑود...
ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻪ ﺑﺪ که با او همه چیز خوب بود
ﺣﺘـــــﯽ ﺍﮔﺮ ندانسته ﺑﺪﻯ ﮐــــــــﺭﺩ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ... میگفتی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤــــــــــــﺶ !...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮔﺬﺷــــــــــــﺖ ..
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ مـن فقط ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﻡ...
بگو ﺑـــــــــﻤـــــــــاند!!!
بخواه ﺑــــــــــــــــاشد!!!
ﮔــﺬﺷﺘـــــــــــﻪﻣﻬــــــــﻢ ﻧﯿـــﺴﺖ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤش خدایا ...
خـــــدایا می شنوی
اگـر تو بخواهی همه چیز حل می شـود!!!!
همـــــه چیـــــز ...
بخـواه،...
من او را دوسـت دارم می شنوی؟

خدایا حرف دلم را میشنوی... از ته دل دارم میگویم... خودت گفته ای که !!!! هر کس خالصانه از ته قلبش چیزی بخواهد... او را پشیمان باز نمیگردانی... خدایا صدایم میآید... خسته ام .....


30/شهریور/1394 - 23:59


ما که ندیدیم ولی میگن: خیلی لذت داره که همه دنبال عشقت باشن و بخوانش ولی اون بهت بگه: . . . من میخوام مال تو باشم...! نمیدانـــــم گُنـــــاهِ توستـــــ ، یـــــا عیبــِـــ چِشمهـــــایِ مَـــــن ؟! اینکـــــه بَعـــــد از " تــــــ♥ـــــــو " تَمـــــامِ عالَـــــم از چَشمــَـــم اُفتاده اَنـــــد ..:)یکی از بدترین ظلم هایی که “عطرها” و “آهنگها” به ما میکنن اینه که بدون اجازه گرفتن ، هولمون میدن وسط خاطرات چشمان تو معنای تمام جمله های ناتمامی ست که عاشقان جهان دستپاچه در لحظه دیدار فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند... کاش می توانستم ای کاش خودم را در چشم های تو حلق آویز کنم نبودن هایت را با خیال بودنت به هم بافته ام چه سنگین شده این شال گردن دارد بغضم را در گلو خفه میکند ! خوبی؟ گاهی با تمام، تکراری بودنش غوغا می کند و درجوابش میتوان بزرگترین دروغ ها را گفت، "خوبم"...!!!

30/شهریور/1394 - 23:56


خانومته؟ عشقته؟ دوسش داری؟ بايد اونقد مرد باشي ک چشمش هيچ وق نجنبه√ بايد اونقد مرد باشي ک هيچ وقت فک نکنه بهتر از تو هم هست••° بايد اونقد مرد باشي ک نزاري کسي نگاش کنه°°•" بايد اونقد مرد باشي ک هيچ وقت چشماش خيس نشه√√• بايد اونقدر مرد باشي ک هيچ وقت جلو دوستو اشنا ضايع نشه... مرد بودن ظرفیت میخواد..."° اگه واقعا دوسش داری اونقد مرد باشي ک هرکي هرچي گفت انقد اعتمادت قوی باشه که زود باور نکنی! بايد اونقد مرد باشي ک اشکشو با حرفاتو کارات در نياري••° بايد اونقد مرد باشي ک از دلش خبر داشت باشي√√√ بايد اونقد مرد باشي وقتي همرات نيس سرتو بنذاري پايين بگي بهتر از اون تو دنيا نيست•••°√ بايد اونقد مرد باشي ک خرابش نکني‘√’•° بايد خيلي مرد باشي ......"•° خیلی...... .

30/شهریور/1394 - 23:54


تاحالا شده دلت از تموم دنیا گرفته باشه؟
دلت بخواد داد بزنی بگی باباا دست ازسرم بردارین...همه چی مال شما...دنیاتون مال خودتون...فقط بذارین توحال خودم باشم؟
دلت بخواد تنها باشی...خودت باشی وهندزفریت وخودکارت ویه کاغذ...
تاحالا شده دلت بخواد تموم داراییت از دنیاهمین چندتا چیز باشه؟
تاحالا شده بشینی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی...خاطره هاتو باخودت مرور کنی وباخودت بگی:یعنی دمت گرم دنیا...قشنگ ویرونم کردی...آب از آب تکون نخورد...
تاحالاشده تواوج بغض ازته دل بخندی تااگه گریه ت گرفت بقیه فک کنن...به خاطرخنده ی زیاده؟
تاحالا شده صبح ازخواب بیدار بشی ببینی بالشتت از اشکای شب قبلت خیس شده؟
تاحالا شده وسط یه جمع باشی اما نگات غرق یه نقطه باشه؟
تاحالا شده شنیدن یه آهنگ برات زجرآور باشه؟
تاحالا شده ردشدن از یه خیابون چشاتو اشکی کنه؟
تاحالا شده یه روزایی از ماه برات عذاب آور باشه؟
تاحالا شده واسه گذشتن یه روزایی از هفته به هرچیزی متوسل بشی؟
تاحالا شده همه به خاطر خنده های بلندت یا چه میدونم به خاطر شوخ بودنت کنارت باشن اما هیچکدوم نخوان غم تو صداتو بشنون..


اگر بودي ..؟ اگر داشتمت ..؟ جوري در اغوش مي فشردمت ... كه حتي عقربه هاي ساعت هم ....! جرات نكنند ... از ان لحظه عبور كنند ... و من به اندازه ي تمام ..؟ نداشتن و نبودنهايت ... تو را "نفس" بكشم ...... و با هر نفس در تو تمام شوم ..؟ " نفسم " در تو تمام شوم ........!!! امشب .!. اين تموم ارزوي من بود ! "نفس" !

30/شهریور/1394 - 23:52

ثانيه ها در گذرند
ثانیه ها در گذرند
چگونه بگويم...
شايد با سرعت باد...
نه...
سرعت نور...
نه...
نه...
اين سرعت فقط مال ثانيه هاست.
اين من و توييم كه به پاي تجربه هامان پير مي شويم...

گاهي فكر مي كنم
قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند
و عمر ها كوتاهتر از آنكه به بطالت بگذرند...
من همه ي اينها را از پيش آموخته ام
خوب ميدانم...
خوب مي فهمم...
اما نميدانم چرا
گاهي ثانيه ها از تپش مي ايستند
من مي مانم و اشك
من مي مانم و غم
من و اندوه...

و تو در خلال ساعت ها تنهايي...
حتي نگاهم نمي كني
و اين يعني رنج

من اما دانش آموخته ي كوهم
نمي رنجم از اين همه سردي تو

تو با نگاهت
با چشمانت
با صدايت
با اشاره ات رنج مي دهي
چون حتي معناي عشق را نفهميده اي...

من اما ريشه هاي عشق را آبياري كرده ام...

من از تو انتظاري ندارم...
اين گناه من است
من كه مي فهمم
من كه چشمانم با زلال رود آشناست

آري...
تقصير من است

باز سكوت مي كنم...
نه اينكه حرفي ندارم
اتفاقآ حرفهايم زياد است
اما نه تو حوصله ي شنيدنش را داري
و نه من طاقت بازگو كردنش را

كاش نمي دانستم و نمي فهميدم
آن وقت نگفتن و نديده گرفتن آسان بود

من مي ترسم از اين همه بي دردي تو
مي ترسم آخر بميرم و تو هرگز نفهمي
كه چشمان من روشنترين چشمه هاي اين حوالي بودند
و دستانم بي رياترين سروهاي عاشق

من مي نويسم اما تو نه مي خواني نه مي فهمي
ثانيه هاي من بدون تو
با نگاههاي سردت به شلاق درد عادت كرده است

كاش غرورت كمي زلال تر بود
كاش مي فهميدي دريا از وحدت قطره ها دريا مي شود
اما افسوس كه نه مي فهمي نه تلاش مي كني
و ثانيه ها همچنان در گذرند

احمد شاملو


30/شهریور/1394 - 23:51

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم .

احمد شاملو


30/شهریور/1394 - 23:50

در این بن بست...
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست،نازنین!
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست،نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها
مستقر.
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست،نازنین!
و تبسم را بر لب جراحی می کنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

احمد شاملو


30/شهریور/1394 - 23:49

حرامم باد
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...

داغیِ لبت، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ
حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی...

احمد شاملو


30/شهریور/1394 - 23:46

يکي را دوست ميدارم

گرچه دوستم ندارد

گرچه حضورم باعث آزارشه

گرچه بهم گفت مزاحمم...

ولي من ........

آري ، يکي را دوست ميدارم ،

آن را احساس کردم در قلبم …

او همان دوست ويار وشنونده شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان بهترين اشناي مجازي من است

روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …

آري ، او همان روشني بخش افکار خاموش من است …

قلبم او را دوست ميدارد

و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان که در غربت دنياي مجازي به سراغم امد ومرا اشناي خود ساخت و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…

او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با

دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي از ديار غربت امد وشد اشناي من ودلتنگي هاي من

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که مرا آرام کرد و معني

دوستي را به من آموخت…

اينک با تو هستم اي اشناي من :

معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

خوب ميدانم که تو مثل ابر بهار زود گذر نيستي

تو برايم مانند يک آسماني که هميشه بالاي سرم

مي باشد…

آسماني که زماني ابري مي شود

و آن زمان چشمهاي من هم باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…

يکي را دوست ميدارم ،

ميدانم که هستي ولي نميخواهي که باشم

اما هر گز اينرا فراموش نکن هستم گرچه تو نخواهي...

او برايم يک دنيا حرف نگفته است…

تو را دوست ميدارم ،

تنها هديه من به تو احساسات پاک وبي رياي من

است…

من هستم هر چند زهر تلخ حرفهايت بارها شکسته دلم را....

البته خوب ميدانم که اين همه تاوان اشتباهم است

اي آسمان ببار خشمت را بر من

چون که تو را دوست ميدارم ،


30/شهریور/1394 - 23:45

يکي را دوست ميدارم ولي او باور ندارد

يکي را دوست ميدارم همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد زندگي

را با گرماي عشق او ميگذرانم!

کسي را دوست ميدارم که ميدانم هيچگاه به او نخواهم رسيد و هيچگاه نميتوانم

دستانش را بفشارم!

يکي را دوست ميدارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد!

يکي را دوست ميدارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست!

يکي را براي هميشه دوست ميدارم ، کسي که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسي که هرگز اشکهايم را نديد و نديد که چگونه از غم دوري و دلتنگي اش پريشانم!

يکي را تا ابد دوست ميدارم ، کسي که هيچگاه درد دلم را نفهميد و ندانست که او در اين

دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست ميدارم ، کسي که نگاه عاشقانه مرا نديد و

لحظه اي که به او لبخند زدم نگاهش به سوي ديگري بود !

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست ميدارم ، کسي که لحظه اي به پشت سرش نگاه

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او ميروم !

کسي را دوست ميدارم که براي من بهترين است ، از بي وفايي هايش که بگذرم براي

من عزيزترين است !

يکي را دوست ميدارم ولي او هرگز اين دوست داشتن را باور نکرد!

نميداند که چقدر دوستش دارم ، نمي فهمد که او تمام زندگي ام است !

يکي را با همين قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بي بهانه دوست ميدارم!

کسي که با وجود اينکه قلبم را شکست اما هنوز هم در اين قلب شکسته ام جا دارد!

يکي را بيشتر از همه کس دوست ميدارم ، کسي که حتي مرا کمتر از هر کسي نيز

دوست نميدارد!

يکي را دوست ميدارم ...

با اينکه اين دوست داشتن ديوانگيست اما ..........

من ديوانه تنها او را دوست ميدارم


30/شهریور/1394 - 09:51

این همه آدم توو دنیا بود چرا من
من که قلبم خیلی تنها بود چرا من
من دلم خونِ خسته از عشقم
بازم آوردی اشکو توو چشمم
چرا من چرا من

♫♫♫

دل بُریدم از یه دنیا خسته بودم گیج و تنها
هم صدایِ بغضِ ابرا گریه کردم من خدایا
راه میرفتم توو خیابون دل شکسته خیلی داغون
اشتباه بود قصه هامون باز من اینجام زیره بارون
این همه آدم توو دنیا بود چرا من
من که قلبم خیلی تنها بود چرا من
من دلم خونِ خسته از عشقم
بازم آوردی اشکو توو چشمم
چرا من چرا من

♫♫♫

رسم دنیاست دل شکستن رسمش اینه بد شه با من
خیلی موندم خیلی رفتن خیلی خستم پس چرا من
حِس نمونده توی شعرام واسه اینه خیلی تنهام
هیچ کسی نیست توی دنیام من همیشه خیسه چشمام
این همه آدم توو دنیا بود چرا من
من که قلبم خیلی تنها بود چرا من
من دلم خونِ خسته از عشقم
بازم آوردی اشکو توو چشمم
چرا من چرا من


29/شهریور/1394 - 17:47







29/شهریور/1394 - 17:46







29/شهریور/1394 - 17:46







صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 >