javad761 - فیس کرمان شبکه اجتماعی استان کرمان
اینترنت مکان مناسبی جهت یافتن دوست و یا شریک آینده زندگی نیست، این‌ معامله‌ ای‌ زیانبار است‌ كه‌ در بسیاری‌ مواقع‌ ضرر آن‌ قابل‌ جبران‌ نیست، خانواده شما بهترین دوست شماست
javad761
مدیر فیس کرمان
مشخصات
フム√ムd761
شماره عضویت: 1
مرد
1363/11/02 تولد واقعی
1391/05/03 تولد کلوبی
حالت امروز: ميزون هستم
0.14 ميانگين پست
318 پست
213 نظر
218 لایک گرفته شده
1 لایک داده شده
9 بازنشرها
273 دنبال کرده است
246 دنبال شده است
21 طرفداران
6 مديريت گروه
7 عضويت در گروه
0 دعوتنامه‌هاي تاييد شده
333 دفعه اعلام حضور روزانه
4687 دقیقه مدت زمان حضور کاربر
188810 مرتبه بازدید کاربران
8961.25 امتیاز کل
وضعیت: فوق حرفه ای
درجه کاربری
سایت: facekerman.ir
Javad761@yahoo.com
1397/08/21 اخرین ورود کاربر
1395/05/03 اخرین ارسال پست
1397/08/21 اخرین کلیک کاربر
آي پي وارده: 178.131.224.81
اطلاعات شخصی
علاقه مندی ها
کد QR شخصی
آگهی フム√ムd761

موزیک پروفایل

مدال ها
دنبال کننده ها
اخرین بازدیدکننده ها
این امکان فقط برای کاربران وی آی پی مقدور می باشد
جهت تبدیل به کاربر وی آی پی کلیک نمایید
کاربران هم عقیده
گروه های من


3/آبان/1393 - 09:28

اهنگ می میرم برات تقدیم به خانمم اگر امدی تو شبکه پروفایلت و اپدیت کنی اهنگ پروفایل من و گوش کن و متوجه سختی نبودن من باش تو کشورهای خارجی که من همیشه در حال سفر هستم فقط بدون که سختی و غربت حاکم هست و ... دوستت دارم عزیز دلم ... {-35-} {-7-}


3/آبان/1393 - 09:08

وقتی که دستای باد ... قفس مرغ گرفتار و شکست ... شوق پرواز و نداشت... * وقتی که چلچله ها ... خبر فصل بهارو می دادن ... عشق اواز و نداشت... * دیگه اسمون برام فرقی با قفس نداشت... * واسه پرواز بلند تو پرش حوس نداشت... * شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور... * دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور... * اما لحظه ای رسید... * لحظه پریدن و رها شدن... * میون بیمو امید... * لحظه ای که پنجره ... بغض دیوارو شکست... * لحظه اسمون صاف میون چشماش نشست... * مرغ خسته پر کشیدو افق روشن و دید... * تو هوای واژه دشت ... به ستاره ها رسید... * لحظه ای پاک و بزرگ ... دل به دریا زدو رفت... * پای پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت... * رفت... {-35-}


3/آبان/1393 - 09:04

نیمه شب اواره و بی حس و حال... نیمه شب اواره و بی حس و حال * در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای اغاز کردیم در خیال * دل بیاد اورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت * یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل بیاد اورد اول بار را * خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی و ان اسرار را * ان دو چشم مست و اهو بار را همچو راضی مبهم سربسته بود * چون من از تکرا او هم خسته بود امدو هم اشیان شد با من و * همنشین و هم زبان شد با من و خسته جان بودم که جان شد با من و * ناتوان بود و توان شد با من و دامنش شد خوابگاه خستگی * این چنین اغاز شد دلبستگی وای از ان شب زنده داری تا سحر * وای از ان عمری که با او شد تا سحر * مست و او بودم ز دنیا بی خبر * دم به دم این عشق می شد بیشتر * امدو در خلوتم دم ساز شد * گفتگو ها بین ما اغاز شد گفتمش.. گفتمش در عشق پا بر جاست دل * گر گشایی چشو و دل زیباست دل * گر تو زورتمان شوی دریاست دل * بی تو شام بی فرداست دل * دل زعشق روی تو حیران شده * در پی عشق تو سر گردان شده گفت.. گفت در عشقت وفا دارم به یار * من تو را بس دوست می دارم به یار * شوق وصفت را به سر دارم بدان * چون تویی محبوب حمالم به دان * با تو شادی می شود غم های من * با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افسون شده * دل ز جادوی رخت افسون شده * جز تو هر یاری به دل مدفون شده * عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش.. * بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش * طمعه بوسه از سرم برد عقل و هوش * در سرم جز عشق او سودا نبود * بحر کس جز در این دل جا نبود * دیده جز بروی او بینا نبود * همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود * خوبی او شهریه افاق بود * در نجابد در نکوهی طاق بود روزگار.. * روزگار اما وفا با ما نداش * طاقت خوشبختی ما را نداشت * پیش پای عشق ما سنگی گذاشت * بی گمان از مرگ ما پروا نداشت اخر این قصه حجران بود و بس * حسرت و رنج فراوان بود و بس * یار ما رو از جدایی غم نبود * با غمش مجنون و عاشق کم نبود * بر سر پیمان خود محکم نبود * سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست * سایه ام ان عهدو پیمان را شکست * بی خبر پیمان یاری را گسست * این خبر ناگاه پشتم را شکست * ان کبوتر عاقبت از بند رست * رفت و با دلدار دیگر پیمان بست * با که گویم که هم خون من ست * خسم و جان و تشنه خون من ست * بخت بد وین وصف او قسمت نشد * این گدا مشمول ان رحمت نشد * ان طلا حاصل بود بین من نشد * عاشقان را خوش دلی تقدر نیست... * عاشقان را خوش دلی تقدر نیست * با چنین تقدیر بد تدبیر نیست * از غمش با دود و دم همدم شدم * باد و نوش غصه او من شدم * مست و مخمور و خراب از غم شدم * زره زره اب گشتم کم شدم * اخر اتش زد دل دیوانه را... * اخر اتش زد دل دیوانه را * سوخت بی پروا پر پروانه را * عشق من... * عشق من از من گذشتی خوش گذر * بد از این حتی تو اسمم را نبر * خاطراتم را تو بیرون کن ز سر * دیشب از کف رفت فردا را نگر * اخر این یک بار بشنو از من پند * بر من و بر روزگارم دل نبند * عاشقی را دیر فهمیدی چه زود * عشق دیرین گسسته تار و پود * گر چه اب رفته باز اید به رود * ماهی بیچاره ام مال اوست * {-35-}


2/آبان/1393 - 11:54

طبال بزن .بزن!که نابود شدم..بر «تار» غروب زندگی «پود» شدم.....عمرم همه رفت.خفته در کوره ی مرگ آتش زده استخوان بی دود شدم


2/آبان/1393 - 11:49

گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟ هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟ گفتا : به درب خانه ات ار کس نکوفت مشت روی سکوت محض تو در باز می کنی ؟


2/آبان/1393 - 11:49

هنوز کاملا در قبر زندگی جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا و مضطرب سنگ قبرم را می کوبد لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود از لابلای خاک قبرم به کنارم آمد بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت و از زیذ خاک بیرونم کشید. نگاهی به سنگ قبرم کرد و گفت: ببین....این بشر دروغگو...حتی پس از مرگ تو هم... به حقیقت و آنچه را که مربوط به توست پشت پا زده. راست می گفت. بروی سنگ قبرم نوشته بودند: در سال هزار و سیصد و شصت و یک متولد و در سال هزار و سیصد و هشتاد و سه مرد. دروغ بود. سال شصت و یک سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در سال هشتاد و سه شروع شد. سنگ قبرم را وارونه کردم تا حقیقت را بنویسم. روحم این بار با خنده گفت: فراموش کن این مسخره بازیها را. به کسی چه مربوط که تو کی آمدی و کی رفتی...برو بخواب. راست می گفت. من هم خنده کنان رفتم و خوابیدم. چه خوابی...چه خواب خوبی. کاش همه می فهمیدند. کاش همه می فهمیدند


2/آبان/1393 - 11:48

هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!... تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی..پس این قطره اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟!..این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه..این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشقِ مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان...یکپارچگی در نامردی!...


2/آبان/1393 - 11:47

برو ایدوست ، برو ! برو ایدختر پالان محبت بر دوش ! دیده بر دیده ی من ، مفکن و نازم مفروش .. من دگر سیرم ... سیر .. ! بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست ! تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست ! کم بگو ، جاه تو کو ؟ ! مال تو کو ؟ ! برده ی زر ! کهنه رقاصه ی وحشی صفت ، زنگی خر ! گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ! ... مردم من ! زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف آتش سینه ی صد ها تن دلسردم من ! دل من چون دل تو صحنه ی دلقکها نیست ! دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست ! دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است! ضربانش ، جرس قافله ی زنده دلان طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان { تک تک } ساعت ، پایان شب بیداد است! دل من ، ای زن بدبخت هوس پرور ، پست ! شعله ی آتش { شیرین } شکن { فرهاد } است ! حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد که به فرمان تو ، تسلیم تو جانی کردم حیف از آن که با سوز شراری ، جانسوز پایمال هوس هرزه و آنی کردم در عوض با من شوریده ، چه کردی ؟ نا مرد ! { نا زن ! } دل بمن دادی ؟ نیست ؟ صحبت از دل مکن ، این لانه ی شهوت ، دل نیست ! دل سپردن اگر اینست ! که این مشکل نیست ! هان ! بگیر ، این دلت : از سینه فکندیم بدر ! ببرش دور ببر ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر !


2/آبان/1393 - 11:46

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟ گفتم : نشنیدی ؟ .... برو....!!


2/آبان/1393 - 11:45

تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است و نویسنده است در من به وجود آمد...چون یکباره بخاطرم آمد که ایم انسانهای معروف که ظاهراخدای معنویات هستند هرگز صمیمانه در باره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند!هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من شده باشند و اگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند پایه اش ترحم بوده نه محبت!...ترحم....ترحم...! آری خداوندا!قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد-برای اینکه اصلا نیستم!نه خدا !خدا منهای زیبایی؟!مفهوم زن چیست؟من چیستم؟در حیرتم پروردگارا!مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود؟! مرا چرا آفریدی؟برای چه؟برای که آفریدی؟برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟برای این کار وسیله دیگری جز -این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟ پروردگارا!من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت از توان من خارج است. من همین امشب به آستان تو بر می گردم...تا در ساختمانم تجدید نظری کنی!این سینه خشک به درد من نمی خورد !من پستان لازم دارم...یک جفت سپیدو برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد...جوانانیکه عظمت عشق را –برغم صفای دل –دربرجستگی پستانها جستجو می کنند...! من موی سر کش و پریشان می خواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم!این فکر عمیق به درد من نمی خورد به چه دردم می خورد؟...من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم دل به هر کس و ناکس ببازم! پروردگارا!من امشب رهسپار بارگاه تو هستم...و این گناه من نیست...مرا بخاطر گناهی که نکردم ببخش.......................پایان.....


2/آبان/1393 - 11:45

آه!ای سرنوشت المبار!...ای زندگی مطرود!....در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز بگوشم رسید:دختر خوبی است...بی نهایت خوب...اما...افسوس که...زیبا نیست...هیچ زیبا نیست. تنها تو می دانی خدا که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است! و این پروردگارا :به عدالتت سوگند که شوخی نیست شعر نیست تراژدی خلقت است!تراژدی زندگیست! خداوندگارا!اشتباه می کنم!اینطور نیست!؟ هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید...بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم اینکار را بکنم...مادرم میل داشت اینکار را بکنم...میل داشت تکلیف آینده من هرچه زودتر تعیین شود!چه آینده ای!مشتی موی کز کرده یک جفت دست کج و معوج نازک یک بینی پهن تو سری خورده با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه مطرود و تهی و یک زندگی هیچ و یک زندگی پوچ چه آینده ای می توانست داشته با شد؟جز حسرت سینه سوز...عزلت شباب شکن...اشک ...اشک پنهانی... نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخوانهایم را آب می کرد...دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم...اما...مگر با خواستن دلم بود؟...قابل ترحم بودم...علتش هم خیلی سادهبود...نه ثروتی داشتم که بتقلید از مادرم مردی را بخرم...و نه ...آه!خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه بگویم؟! با خاطری نگران خاطری بینهایت نگران و آشفته برای تسلی دل تسلی ناپذیرم بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم...چه شبها که در دوزخ دانته هاج و واج ماندم و سوختم... و در عزای مرگ جانخراش"گوریو"ی واژگون بخت چه فلسفه های وحشتناک که درباره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگانی از"چرم ساغری"بالزاک اندوختم.... با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته هم پیاله شدم... در اتاق ماتمزده ام چه ساعتها که بخاطر قهرمان"اتاق شماره6"چخوف گریستم...مدتها"دیکنز"دوش به دوش"داستایوسکی"دل در هم شکسته ام را با آتش آشیان سوز قهرمان تیره سوزشان کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین"کافکا"آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند...خداوندا!دیگر چه بگویمکه چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ...تا اینکه.... یکبار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد...یکوقت عملا دیدم که دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی سر سام گرفته ام پیدا نیست!


2/آبان/1393 - 11:45

پروردگارا!این نامه را از بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی بمفهوم وسیع کلمه-در زندگی بی پناهش بیداد می کند.. بعظمت تردید ناپذیرت سوگند همین حالا که این نامه را بتو می نویسم آنقدر احساس بدبختی می کنم که تصورش –حتی برای تو که پناهگاه تیره بختانی –امکان پذیر نیست.......... میدانی خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است... مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟... نه خدا...به خدا نیست!... بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود.جوانی را خرید...نتیجه این معامله وحشتناک من بودم!...بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبائی پدرم باشد....هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم بچشم خود دیدم که چهرهام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم!... سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی همراه با دارائی خیلی از ثروتمندان ثروت مادرم را هم برد. همراه با ثروت مادرم پدرم را. تا آنزمان علی رغم چهره زشتی که داشتم زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود که من در مقابل دخترانی که تو زیبا آفریده بودی احساس تحقیر کنم...تنها هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!!!... در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم...چه شاگرد اول بدبختی !شب و روز سر کارم باکتاب بود...همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم...زهی تلاش بیهوده! دوران بلوغم بود...همه سلولهای بدن درمانده از من و احساسات من "من"و"احساسات"متقابلی می خواستند.... دلم وحشیانه آرزو می کرد که بخاطر عشق یک جوان هر چند هم وامانده بطپد...! نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور وجودم را برقص آورد... می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم-که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود. دلم می خواست از ماورا نفرت اجتناب پذیری که زائیده چهره نفرت انگیز من بود جوانی از جوانان روزگار دلم را میدید ...و می دید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است...تا چه پایه می توانددوست بدارد. در اینجا !در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست دل صاحبدلان را آشنایی نیست... به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ مطرودم را گرفت نه دلی بخاطر تنهائی دلم گریست... تنها بستر تک افتاده ام می داندکه شبها بخاطر آرامش دلم چقدر دلم را گول زدم...همه شب...هر شب به او –به دلم بی کسم قول می دادم که فردا ...مونسی برایش خواهم یافت... و هر روز-همه روز به امید پیدا کردن قلبی آشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود...


2/آبان/1393 - 11:43

گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد..! برای لحظه ای ناتمام قلبم از تپش ایستاد. با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟! گفت نه. باور کن نه؛ ولی چون تو را واقعاً دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه از من کام گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود بدهی...


2/آبان/1393 - 11:43

می گفت: ای شاعر.. آخر زمانی روح تو وسعتی بی پایان داشت.. بر وسعت روح تو چه گذشت؟! فریاد کردم: خاموش! با من دیگر از وسعت روح حرف نزن!... همه، هرچه تنگ نظری دیدم در وسعت روح خودم گم کردم.. آنقدر گم کردم تا وسعت روحم پر شد..پر شد از یک مشت تنگ نظری های گمشده!...


2/آبان/1393 - 11:41

نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم دگر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و نادانی به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید شما ،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانی بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟ شما ، رقاصه های بی سر و بی پا که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت به بام کلبه ی فقر و به روی لاشه ی صد پاره ی زحمت سحر تا شام می رقصید قسم : بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم پای می کوبید و می رقصید لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید می بینم که می لرزید و می ترسید از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش ،‌دربندم ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

صفحات: < 7 8 9 10 11 >